ماجرای باران و نامادری
روزی روزگاری در دهکده ای عجیب، دختر کوچکی به نام باران زندگی می کرد. پدرش دوباره ازدواج کرد و نامادری جدیدی به خانه آنها آورد. متأسفانه، نامادری، خانم هارلو، با باران نامهربانی میکرد. او باران را مجبور کرد که همه کارهای خانه را در حالی که بچه هایش بازی می کردند انجام دهد.
روزهای باران پر از اشک بود، اما روح او ناگسستنی ماند. یک روز، یک پروانه جادویی در اتاق او ظاهر شد. زمزمه کرد: "مهربانی قدرت توست."
او تصمیم گرفت کارت های رنگارنگی برای نامادری و خواهر و برادرهای ناتنی اش درست کند ، او شادی و گرما را به اشتراک گذاشت. در کمال تعجب، قلب خانم هارلو نرم شد.
یک روز عصر، وقتی خانواده دور شومینه نشسته بودند، خانم هارلو از باران عذرخواهی کرد. جادوی مهربانی باران دیوارهای یخی اطراف قلب نامادری اش را آب کرده بود.
از آن روز به بعد، خانه باران محل عشق و خنده شد. پروانه که شاهد قدرت مهربانی بود، بال بال زد و خانواده ای شاد از خود به جای گذاشت که مهربانی بر ظلم پیروز می شود